گفتم در اين تنفس مسموم
جاني ز جسم كوه بگيرم
با خواب صبحگاهي بودم ، ميگفت:
( انان ستاره چينان. سهم هواي پاكت را تاراج كردند )
آبي به صورتم كه زدم
خورشيد از پشت ابر حوله به دستم داد
بالاي قله ، آنقدر افتاب و هوا بود
كه سهم سالهاي قفس را
از آسمان باز بگيرم