گروه كوهنوردان فتح داراب

 
 
نویسنده : جلیل موذنی -عبدالمهدی جابری-محمد مهدی موذنی - ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٢/۱۱/۱٤
 

(پرنده)
توی يک جنگل تن خیس کبود        یه پرنده اشیونه ساخته بود
خون داغ عشق خورشید تو پرش    جنگل بزرگ خورشید رو سرش
تو هوای افتابی روی درختا می پرید
تنشو به جنگل روشن خورشید می کشید

تا یه روزی ابرای سنگین اومدن      دریای قشنگشو به هم زدن
هر چه صبر کرد اسمون ابی نشد        ابرا موندن هوا افتابی  نش
بسکه خورشیدشو تو زندون سرد ابرا دید     یه دفعه دیوونه شد از توی جنگل پر کشيد                    زندگيشو توی جنگل جا گذاشت      رفت و رفت ابرارو زير پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد     .اما خورشيد به تنش اتش کشيد
اگه خورشيد يکی تو اسمونه.        مرغ عاشق رو زمين فراوونه
روزی يکی به بالا چشم ميدوزه        ميره با اينکه ميدونه ميسوزه
من همون پرنده بودم که يه روز خورشيدو ديد   اسم من يه قصه شد اين قصه رو دنيا شنيد.
شعر از اردلان سرافراز. ترانه سرا و شاعر خوب شهرمان داراب